خانه رمان

رمان نویسی و چند مسئله: مفهوم زدگی رمان - ضد کلیشه نویسی در رمان- دیالوگ نویسی در رمان

  • 11:31 ق.ظ
چند سوال مهم که دوستان پرسیده اند و برای سایرین هم می تواند مفید باشد با پاسخ هایی که نوشته ام در این یادداشت منتشر میکنم.

وقتی می گویند نثر رمان مفهوم زده است ، به چه معناست ؟
در بیشتر وقت ها به این معنی هست که نویسنده خواسته فلسفه بافی بکند. یعنی به زعم خودش حرف های مهم و پرمغز بزند ولی ناخواسته در این کار دچار مستقیم گویی و پرگویی شده است.  بهتر است نویسنده مفاهیم داستان را به صورت غیرمستقیم و در قالب اتفاقات و حوادث و کنش شخصیت و انتخاب های شخصیت در لایه های زیرین داستان به مخاطب القا بکند. نه اینگه به صورت شعارگونه و گل درشت و با لحن موعظه گونه داد سخن سر بدهد.
صرفا نگوید "زندگی بی معنی و پوچ هست" بلکه این پوچی و بی معنایی را در قالب رفتار و کنش شخصیت نشان بدهد.  

من ایده های جالبی راجب چیزی ک میخوام بنویسم دارم و اینکه میدونم اخر داستانم قراره چه اتفاقی بیفته منتهی نمیدونم چطور بنویسم که مسبب دلزدگی خواننده و تکراری شدن محتوی نشه(همین ذکر روزمرگی ها و... در رمان) 
ممنون میشم راهنماییم کنید
:خب ضد کلیشه ها نوشتن کار سختی هست. نباید اولین چیزی که به ذهنت می رسد را بنویسی. باید مسیرهای مختلفی را امتحان بکنی. ببنی شخصیت اصلی چه انتخاب هایی می تواند پیش رو داشته باشد. بعد از روی انتخاب های تکراری و دم دستی بگذری و مدام قوه خلاقیتت را به کار بیاندازی و با تخیل به مسیرهای تازه فکر بکنی. مثلا: شخصیت ما یک مرد هست که به تازگی با زنش به مشکل خورده و زنش می خواهد همه ی مهریه اش را بگیرد. مرد بی پول هست و زنش هم اصرار دارد که از مهریه اش نگذرد و به خیال خودش می خواهد مرد را ادب کند. و اگر نداد او را راهی زندان کند. حالا تصمیم مرد و انتخاب هایش چیست؟ اینجا هست که مسیر داستان و ضد کلیشه بودنش مشخص می شود.
نکته ی دوم برای ضد کلیشه نوشتن این هست که برای محتوای تکراری از فرمی تازه استفاده بکنیم. مثلا زاویه دید را تغییر بدهیم. یا نوع روایت را از نظر زمانی. 

من استعداد زیادی تو نوشتن دارم و خیلی دوست دارم که زندگی نامه خودمو بنویسم ولی نمیدونم مثل همه رمانا مکالمه هارو از کجا بیارم ینی همین صحبت هایی ک‌ بین شخص اصلی رمان و بقیه رد و بدل میشه و چون سنم ۱۵هست خیلی دوست دارم داستانو با ازدواج و اینا تموم کنم ولی بخاطر سنم میگم که من و عشق و از این چبزا تو زندگیم نیست میترسم بنویسم و به پایان‌داستان به مشکل بر بخورم به نظر شما با چه موضوعی جالبت دیگه ای میتونم رمان و به پایان برسونم لطفا کمک کنید

پاسخ:
درباره دیالوگ های رمان:
باید توی هر صحنه از داستان دو چیز را برای خودت مشخص بکنی:
1: صحنه با چه موقعیتی شروع می شود و با چه موقعیتی تمام می شود. مثلا شخصیت اصلی ما در یک صحنه وارد محل کارش در اولین روز کاری شده است و با این حس وارد شده است که به زودی رتبه و مقام بالاتری به دست بیارود. بنابراین موقعیت ابتدایی اعتماد به نفس و امیدواری هست. اما بعد از رویارویی با سایر شخصیت ها (همکاران و رئیس) می فهمد که کار خیلی سختی در پیش دارد و پیشرفت در کار به این آسانی ها نیست. بنابراین موقعیت پایانی یاس و ناامیدی و از دست دادن اعتماد به نفس هست. پس هدف صحنه و خط سیر آن مشخص شد.
2. برای نوشتن دیالوگ ها باید خودت را چای شخصیت اصلی و بعد شخصیت مقابل قرار بدهی. نسبت به هدف و انگیزه شخصیت اصلی (پیشرفت در کار) کاملا آکاه باشی و در دیالوگ ها نشان بدهی که او با چه امیدواری و اعتماد به نفسی پیش می رود. در عین حال باید خودت را جای شخصیت مقابل یا ضدقهرمان هم قرار بدهی. یعنی همان کسی که مانعی بر سر راه قهرمان هست.
حالا باید دیالوگ هایی بنویسی که تلاش قهرمان و مانعی که ضدقهرمان دارد ایجاد می کند را نشان بدهی. یعنی دیالوگ ها را در جهیت خط سیر هدف صحنه (از امیدواری◄یاس) و (از اعتماد به نفس ◄تقلیل اعتماد به نفس) پیش ببری.
پس اول هدف صحنه و بعد انگیزه و هدف شخصیت و مانعی که بر سر راهش ظاهر می شود.
اگر این دو را درک کنی و به خوبی خودت را هم جای قهرمان و هم جای ضدقهرمان قرار بدهی می توانی دیالوگ هایی جذاب و هدفمند بنویسی.

مسئله دوم درباره انتخاب موضوع: بستگی به میزان تجربه ما از موضوع دارد اگر شناخت کافی نداشته باشیم نمی توانیم کار را درست پیش ببریم. سعی کن از موضوعاتی بنویسی که به اندازه کافی شناخت نسبت به آنها داری. مثلا همین موضوع ناامیدی که همه در زندگی بارها تجربه می کنیم.
موفق باشی
نظرات (1)
  • 1397/03/23 - 12:09 ق.ظ
    امتیاز: 1 0
    سلام ممنون از مطلب خوبی که گذاشتین. مطلبتون در مورد نثر رمان مفهوم زده خیلی به درد من خورد من این مشکلُ داشتم اما خودم متوجه اش نمی شدم که دچار چه خطایی هستم. خیلی واضح و آشکار مطلبُ رو کاغذ می آوردم و به دلم نمی چسبید. اما ای کاش چند تا پاراگراف یا یِ داستان کوتاه به عنوان نمونه ارائه میدادین تا بدونیم با چه بیان یا تکنیکی های مفاهیم ذهنی و روی کاغذ بیاریم تا نوشته مون مفهوم زده نباشه. ممنون از محبت شما دوست عزیز
    پاسخ:
    سلام
    خوشحالم که مطلب مفید بوده. ممنون از حُسن نظر شما.
    اما درباره ارائه مثال. معمولا در یک داستان یا رمان خوب، مفهوم داستان و پیام نویسنده در کل اثر، از ابتدا تا انتها، در کل کار بسط یافته و پخش شده است و در واقع در لایه ی زیرین داستان (در انگیزه اعمال و انتخاب های شخصیت ها و علت وقوع حوادث) شکل می گیرد. برای همین اینطور نیست که یک پاراگراف یا یک صحنه خاص از یک داستان یا رمان را بتوان به عنوان نمونه و مثال ذکر کرد. بلکه مفهموم و پیام در کل کار بسط یافته و تکثیر شده. اما این را هم می شود گفت که شاید در یک صحنه ی خاص که صحنه ی کلیدی داستان یا رمان هست و شاید اوج داستان یا رمان باشد می توان نقطه نظر نویسنده را بیشتر حس کرد. یعنی در صحنه های کلیدی فهمید که نویسنده نسبت به یک موضوع چه نوع نگاهی دارد.
    ما هرچقدر مایه ی داستانی بیشتر در دست داشته باشیم و هر چقدر زندگی را عمیقتر تجربه کرده باشیم، در هنگام نوشتن داستان نیازی نخواهد بود که به صورت خودآگاهانه به مفهوم و معنای داستانی که مینویسیم فکر کنیم. بلکه به صورت ناخودآگاه هم تجربه و ادراک ما از زندگی در داستانمان جاری خواهد شد.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

در بخش نظرات هر مطلب، فقط نظرات مرتبط با مطلب منتشر خواهد شد! برای ارسال سایر سوالات و مشکلات خود در زمینه رمان نویسی از صفحه پرسش و پاسخ استفاده نمایید:
ورود به صفحه پرسش و پاسخ
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد